تبلیغات اینترنتیclose
اشعار امیر حسین مقدم-18
پیچک ( امیر حسین مقدم )
شعر و ادب پارسی

ازصندوق دل کلون شکستند

ما صابر درد های خویشیم 

در تلگرام     https://telegram.me/amir_h_moghadam




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 


سلام ای آسمان بی نهایت
اجازه ؟ من ببوسم روی ماهت؟

سلام ای غنچه بشکفته باغ
سلام ای بهترین مکتوب اوراق

سلامت میکنم هر لحظه هر روز
دلم تنگست ای ماه شب افروز

بیا با من بمان تا جان بگیرم 
تورا در جان سرگردان بگیرم

مگر باتو بیابم راحت جان
بله با تو , فقط تو , جان جانان

فقط وقتی تو باشی قصه زیباست 
جزاین دیگر دلم چیزی نمیخواست

توباشی شعر ها معنا بگیرد
کلامم جان زجانت تا بگیرد

 

امیرحسین مقدم

7/5/93



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 128

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

دو مثنوی بداهه .....
1 /
سلام از ماست ای ماه شب افروز
سلامت میکنم هر لحظه در روز
سلامی از درون سینه خویش 
سلامی کامل و بی کم و یا بیش
بیا تا قصه ها گویم برایت 
چه آورده به سر ، تا ماجرایت
بیا و شام امشب پیش من باش
خوراکی مختصر ، از لپه و ماش
به جان تو دلم بس تنگ گشته
ببین این فاصله فرسنگ گشته
تویی معنای شور انگیز احساس 
تو عطر ناب گلهایی ، گل یاس
گل یاس سپید رازقی ، تو 
تمام شور و حال عاشقی ، تو
نسیم صبحگاهی زنده از توست
کبوتر های چاهی ، زنده از توست
تو را در تنگ ماهی دیده بودم 
تو درا در کوره راهی دیده بودم
تو معنای قشنگ یک حضوری
تو نزدیکی به من ، هرچند دوری
تو را من در خیالم ، می پرستم 
من از تکرار نامت ، مست مستم
تو آغازی ، تو پایانی ، میانی .
تو حسن دختران بامیانی
تو را در هر نتی تکرار کردم 
ببین با عشق تو پیکار کردم
در این پیکار ، عشقت ، چیره گشته 
ببین ، شب ، روز و روزم تیره گشته


امیرحسین مقدم
6 / 5 / 93

2/
تو اون چشمات چه رازی کردی پنهون؟
که اینجوری شدم من مست و حیرون.
نمیدونم که از جونم چی میخواد ؟ 
گمونم جون لاجونم رو میخواد.
خدا میدونه تردیدی ندارم.
سرو جون می دهم در راه یارم.
برای یک نگاه از اون دو تا چشم.
همه هستیمو میدم ای خدا, چشم.
ازاون چشمات ببین دریا میباره.
دلم خونه از عشق نیمه کاره.
بیا معشوق رویاهای عاشق.
بیا زیبایی دشت شقایق.
بیا باور کن این دیونه با توست 
خماره باده وپیمونه با توست.

 

امیرحسین مقدم
7 / 5 / 93



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 136

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


بداهه 

خستگی هایت برای من تو باور کن عزیز.
خستگی های خودت را جمله پرپرکن عزیز

نیست لازم جان من ، مرسی و ممنونم ، نگو 
لایق صد شعر نابی ، شعرم از بر کن عزیز.

تا که در یادم می آیی ، واژه ها گل میکند. 
شعر هایم مال تو ، یک جا تو بر سرکن عزیز

تو خودت شعری ، عزل بانو ، مکن دوری ز شعر 
شک نکن در حرف من ، دل را تو داور کن عزیز

تو شراب نابی و من ساغری سرد و تهی 
جرعه ای آخر مرا ، رحمی به ساغر کن عزیز

گرچه دوری از من و نردیکیت ناممکن است 
من تو را حس میکنم از دور ، باور کن عزیز.

 

 امیرحسین مقدم
30 . 4 . 93



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 139

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

بداهه

شنیده ام که غزل گفته ای شب پیش ؟ 
پس ازغزل کمکی خفته ای شب پیش ؟

شنیده ام که غزل یار هرشبت گشته 
شنیده ام که غزل داروی تبت گشته .

شنیده ای که برایت ترانه ای گفتم ؟ 
برای همدم شبها شبانه ای گفتم ؟

نگو نگو که غلط من شنیده ام بانو 
کسی نبودذو فقط من شنیده ام بانو

غزل خودش به تو نزدیک شد صدایت کرد
خودش به شخصه تو را غرق ماجرایت کرد

غزل بگو که دل عاشقش اگر شکند 
شبیه مرگ پرنده اگر که پرشکند

 

 

امیر حسین مقدم
30.4.93.



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 153

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

بداهه

شاعر تر از این شاعر خسته ندیدی ؟
مجنون تر از لیلای دلبسته ندیدی ؟

شاعر شدم تا نغمه پردازم شب و روز
از عمق جانم نغمه های آتش افروز

جانم مرا در شاعری از خود رها کرد
خود را فدای تک تک این واژه ها کرد

من شعر را در روح خود بیدار کردم
باشعر خود جان و دلم ، تب دار کردم

شاعر شدم تا واژه از معنا دراید
سر جهان آفرینش را نماید

شعر م فقط شد یک بهانه در نهانم 
تا سری از اسرار هستی را بدانم

 

امیرحسین مقدم 

29تیر 93



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 148

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

آن دوست که پیمان سر پیمان می بست 
خود غافل از آن که عهد که ارزان می بست.

د ر فکر سیاه او نمی آمد باز
هر عهد که بستی چو. یکی جان می بست

 

 امیر حسین مقدم 

 


ای ساغر لاله گون مینو آثار
ای باور وا ژگون مردم آزار

برخیز و بیا ساغر ما خالی ماند
پر کن زشراب ناب عناب انوار


 امیر حسین مقدم

 


مردان زمانه جمله نامرد شدند
بر زخم رفیقشان همه درد شدند

دستان رفیق دست نامردان نیست 
پس این رفقا از چه چنین سر شدند


 امیر حسین مقدم

 

بر هر که محبتی روا داشته ام 
گویی بخودم نیش جفا داشته ام 

هرکس که در او داعیه مردی بود 
نامرد تر از او به کجا داشته ام

 

 امیر حسین مقدم

 

در دولت عشق تو امیریم ، امیر
در گوشه چشم تو اسیریم اسیر

ای حضرت معشوقه منم معشوقت 
در نای نگاه تو نفیریم ، نفیر.

 

 امیر حسین مقدم

 

ای کاش که تو همیشه یارم بودی
من سایه گه و تو سایه سارم بودی

ای کاش که این خط فواصل میرفت
تا اینکه به پاییز ، بهارم بودی

 

 امیر حسین مقدم



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 138

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


بداهه ... 
.
.
.
دلم عاشق شدن میخواهد و 
از عشق مردن ،
دلم از عشق گفتن خواهد و 
با عشق خفتن.
و در صبحی که در راهست ،
دلم با بوسه معشوقه از خواب گران ، 
جستن.
دلم از عشق گفتن را 
همی خواهد.
زمانی ، زندگی با من مدارا مینمود و
یک به یک در های بسته رو به من، 
وا می نمود و
و قلب ویران من احیا مینمود و 
شوره زارانم مصفا مینمود و
با من از من قصه میخواد آسمان 
آن بهترین 
آن مهربان 
آن مقصد هرکاروان 
آن چشمه سار جاودان 
آن سایه اش بر سر امان
اما نمیدانم چرا امروز راهی نیست ؟
چرا امروز راه ما یکسر شده بسته؟ 
چرا پاهای ما خسته 
چرا مرغ سعادت بی خبر از بام جسته
چه شد آخر گناه من ؟
چرا بستست راه من ؟
چرا خشکیده چاه من ؟
چرا حتی ،
در این شامی که در هفت آسمان ، 
ماه ِ همه بدر است ،
چرا سلخ است ، ماه من ؟
مگر آخر چه میخواهم ؟
بگو از سر چه میخواهم ؟
از این دوار گردون ، 
یا از آن داور چه میخواهم ؟
بگو حالا که ماندم خسته تن ،
بی یارو بی یاور ، چه میخواهم. ؟
از این پیمانه ، این ساغر چه میخواهم ؟
بگو با من ، بگو با من . بگو دیگر
بگو دیگر 
که جانم آمده بر سر 
که مرده در دلم باور 
که بی یارم 
که بی یاور.
بگو آخر
دلم خونست و خون در دل 
غریقی یکه در ساحل 
نشسته کشتی روحم کنون در گل 
منم تنها 
منم باطل 
منم سیلاب ناغافل
، منم بی بار و بی حاصل
منم غرقابه ای در گل .....


امیر حسین مقدم..
ساعت 5 بامداد روز دوشنبه گمانم 22 تیر 93
.



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 154

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

بداهه


خداحافظ ای خاطرات نجیب
خداحافظ ای طعم زیبای سیب.

خداحافظ ای آبی آسمان.
خداحافظ ای خواهران غریب.

خداحافظ ای جان جانانه ام.
که بی یادتان بی شکفسانه ام.

اگرچه که میلم فقط ماندن است.
بهار آمد و من زمستانه ام.

خداحافظ ای بهترین آرزو.
صدای طپش های پر رنگ و بو.

خداحافظ ای آرزوهای من.
چرا رفتی از آرزویم ، بگو ؟

خداحافظ ای آفتاب بهار 
خداحافظ ای مستی بی خمار

پس از تو چه آید دگر بر سرم.
درین لحظه های بد بی شمار.

خداحافظ ای شرم بی انتها.
خداحافظ ای بهترین ماجرا.

پس از تو نیرزد دگر عاشقی.
پس از تو غریبی کند آشنا.

من از شهر افسانه ها میروم.
نه مستم ، زمیخانه ها میروم.

نه من شمعم و نه تو یک شاخه گل.
از این جمع پروانه ها میروم.

خدا حافظ ای بهترین خاطره .....

 

  امیر حسین مقدم 
بامداد دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳.
 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 164

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 


به بهانه نردیک شدن به پنجمین سال خاموشی پدرم ، در شبی که دلتنگی امانم را برده بود. همه عصه هایم را با کلمات در آمیختم. آنچه بعد از چند دقیقه روی سینه سپید کاغد ماند، 
پیشکش به هر آنکه نام بزرگ _ پــــــــــدر _ را همراه خود دارد.

 


پدرم ...
پیش از این ها ، اگر مجالی بود ، 
مینشستیم و قصه میخواندیم .
قصه های هزار و یک شب را ، 
یک به یک ، یا به دسته میخواندیم
.
پیش از این ها پدر برامان از ،
خاطرات خوش سفر میگفت ،
روزهای نبرد کردستان .
خاطرات پر از خطر میگفت .
.
پدرم مرد نازنینی بود ،
اهل نیرو زمینی ارتش.
مردی از رسته نظامی ها ، 
مرد تیر و گلوله و ترکش.
.
صورتی گرد و غبغبی زیبا ،
یک سبیل قشنگ مردانه .
شکمش نرم و گرد و پشمالو.
خنده اش چون انار ، دردانه.
.
نام اورا حسین میخواندند.
اسد اما ، سجل احوالش.
آذر بیست و شش تولد یافت.
چشم یک خاندان ، به دنبالش.
.
شهر او شهر باغ و بستان بود.
شهر او شهر اول صفوی.
اردبیل هزار و یک چشمه ،
سرزمین مواحب پدری.
.
پدرم بی پدر جوانی کرد،
نه پدر داشت او ، ونه مادر.
عمه اش پرورانده بود اورا.
عمه ای مهربان تر از خواهر.
.
در همان اول جوانی بود ،
که به تن رخت ارتشی پوشید.
پدرم آدم نجیبی بود.
با رفیقان بد نمی جوشید.
.
سال پنجاه متاهل شد.
مادرم در طریق او آمد.
توی تهران عروس و دومادی.
پیش مادر چنان رفیق آمد.
.
پدرم بیش از انداره انسان بود.
کاش ، من یک کمی چو او باشم.
بخدا من ندیده ام چون او.
بر شراب تنش سبو باشم.
.
پدرم گرچه یک نظامی بود،
کشتن مرغ را نمیبرتافت.
رسته خدمتش ، گــُپار زمین.
همچو او را ، خداش باید ساخت.
.
یک نفر از اهالی فامیل،
کاری از حیطه وکالت داشت.
جز پدر پیش کس نمی فرمود.
پدرم یک دوجین ، صداقت داشت.
.
من قسم میخورم به نام خودش.
یک کلام دروغ نشنیدم.
درتمام سی و یکی سالی.
که پدر زنده بود ، نشنیدم.
.
بین یک زوج مشکلی گر بود ،
مشکلاتی که حل نمیگردید.
جهه حل کل لاینحل.
پدرم ابرویش نمی لرزید.
.
خوش سخن ، بذله گو ، ولی جدی.
اخم او ضربه سیلی محکم.
عاشق اقتدار او بودم.
گرچه آخر زمانه کردش خم
.
بعد از عمری ، زمانی از این پیش،
ناگهان قند خونش از حد شد.
مرض قند از کجا آمد.
بانگ آژیر ، سرخ و ممتد شد.
.
عاقبت سال تعزیت آمد.
سال زردی که سبز نامش شد.
سال هشتاد و هشت خورشیدی.
پدرم راهی دیارش شد.
.
آخر تیر ماه بد فرجام .
خواب اغما کشید جانش را.
حرکت کرد رو به جاویدی. 
روی تختی که چید جانش را.
.
روز پنچم زماه پنجم سال ،
ساعت پنج صبح ، قلبش خفت.
پدرم مرد نازنینی بود.
همه شهر ، این سخن میگفت.
.
پدرم مرد مهربانی بود .
عاشق مهربانی اش بودم.
وقت صحبت سخن ور و شیوا.
عاشق خوش کلامی اش بودم.
.
آخرین بار صورتش را من،
توی یخچال دیدم و دیگر.
مدتی گیج و گنگ و بعد از آن.
تازه دیدم چه آمده برسر.
.
وصیت کرده بود جسمش را ،
پیش عمه ، کنار بابایش .
توی یک قبر ، پیش مش خانوم.
مام باباش ، فخر اجدادش.
.
کمرم بعد ازاونشد دیگر ،
صا ف و یکدست و همچنان اول.
آخر ای مرد نازنین از چه ؟
توی این کار هم چنان اول.
.
پدرم مرد نازنینی بود .
بخدا من که عاشقش هستم.
او همینک کنار من هستو. 
همدم این دقایقش هستم. 
.
.
.
.
امیرحسین مقدم 
بامداد جمعه . 20 / 4/ 93



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 274

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

◄1سکته* کن بیا ...
.
.
◄2«دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد »
حتی به یک نظر دل ما ، با خبر نکرد.

من ماندم و دلکی ، خسته و غریب.
آدم شدم ، که خورده به لذت ، یکی دو سیب.

هنگام رفتنش دل من نوحه می سرود.
یعنی برای مرگ خودش ، راه میگشود.

من مانده بودم و آغوش خالی ام.
آغوش خالی ام وَ یار خیالی ام.

من مانده بودم و آن یار بی وفا.
یک عشق خالی و اما پر از خطا.

من مانده بودم و تنها گناه من.
شیدایی دل من ، آن نگاه من .

من ماندم و ... نه ، که من رفته ام ، ببین ،
من سال و ماه ... نه ، فقط هفته ام ، ببین.

هفته ... ؟ ؟ چه خوش خیال ، شدم روز کوچکی.
تنها چو شرح قصه ، به رویای کودکی.

دنیای من به وسعت یک نیمه روز شد.
هم قد خال های پر پینه دوز شد.

دنیای من ؟ چه خیالی ! ، منی نماند.
من ، در خودم شکست و برایم ترانه خواند.

با آن ترانه ها من تنها ، فسرده شد.
شمع خیال من ، پس از او ، شمع مرده شد.

شاید که یاد تو ؟ چقدر خام ِ ! شد تمام.
یادی نمانده مگر حسرت مدام.

با حسرتی که شده جای یاد او.
غم نامه مینویسم از آن بخت شاد او.

من غصه میخورم که چرا دل سپرده ام.
تو پسته میخوری که خراب و فسرده ام.

من عاقبت به لطف شما ، سکته میکنم.
بعد از شما ، قسم به خدا سکته میکنم.

تو غرق رقص و بوسه و مشروب خارجی ،
من در خرابه یا .. به کجا ؟ سکته میکنم.

تو در کمال عطش ، پر زشهوتی.
من یک شبی به حال دعا ، سکته میکنم.

تو بوسه میدهی به فلانی میان جمع.
از ترس غصه ات ، به خفا سکته میکنم.

از انتظار آمدنت ، رفته ام زدل.
در تیک و تاک ثانیه ها ، سکته میکنم.

هرگز گمان مبر که بلوف میزنم به تو،
ای جان ، بدون چون و چرا ، سکته میکنم.

هرچند رحلت و مرحومیم مسجل است.
با این همه به لطف خدا سکته میکنم.

من سکته میکنم ، که دلم خسته شد از این.
معشوق جان و دلم ، مار آستین.

تو غرق حیرتی که چرا شد چنین ؟ ، چرا ؟
من بانگ میزنم که تو هم سکته کن ، بیا.

.......
امیرحسین مقدم

. 19 / 4 / 93
پ . ن :
1* تصویر سکته کردن ، وام گرفته از بهروز باغبان عزیز است.

2 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

 

حضرت حافظ

http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh140/



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-18, | بازديد : 141

صفحه قبل 1 صفحه بعد