تبلیغات اینترنتیclose
اشعار امیر حسین مقدم-30
پیچک ( امیر حسین مقدم )
شعر و ادب پارسی

ازصندوق دل کلون شکستند

ما صابر درد های خویشیم 

در تلگرام     https://telegram.me/amir_h_moghadam




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


پرباز کن پرواز کن . این قصه را آغازکن 
آتش بزن درجان ما آتش دراین آواز کن

همراه تو ، هم آه من ، از دردِتو آگاه، من 
خشکیده همچون کاه، من ، شعری بخوان دل بازکن

میبوسمت ، میبویمت ، از جان و دل میجویمت
درشعر ها میگویمت ، نازت کشیدم ، ناز کن

دردت به جانِ شعر من ، تاب و توانِ شعر من 
سود و زیانِ شعر من ، ماه مرا مهناز کن

سرخورده ام ، افسرده ام ، بی جان و دل ، دل مرده ام
بازا مسیحا دم بیا ، بابوسه ای اعجاز کن

من سوختم ، آتش تویی ، تیر و کمان ، آرش تویی
بگشای پر ای خوب تر ، بگشای پر ، پرواز کن

پرواز کن ققنوس من ، از خاک و خاکستر درا
من در نبودت نیستم ، بازا مرا آغاز کن.


‫‏امیرحسین مقدم‬
۱۲. اسفند . ۹۴



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 696

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

وقتی نگاهت میکنم یک ماه میبینم وَ بس 
بین همه بیراهه ها ، یک راه میبینم وَ بس

راه از تو ، هموار از تو شد ، دورازتو دیگر راه نیست
یک کوراه پرخطر ، بیراه میبینم وَ بس

وقتی نگاهم میکنی لبریز رویا میشوم 
در عین رویا یک دل آگاه میبینم وَ بس

دستان من در دست تو ، دست تو دست زندگی
دستان زیبای تورا ، همراه میبینم وَ بس

نای توآواز دلم ، زد زخمه بر ساز دلم 
ماهور و شور و دشتی و سی راه میبنم وَ بس

وقتی که در چشمان من ، تصویر چشمان تو نیست
هرگوشه هرجا یک غمِ جانکاه میبینم وِ بس

با من بمان ، بامن بخوان . درمن غزل ، قُـل میزند
یک استکانِ شعر ناب ، گهگاه میبینم وَ بس

لب تشنه ام ، دریا و رود ، بی تو سرابی بیش نیست
باتو کویرم لب به لب ، از چاه میبینم وَ بس

وقتی کنارم نیستی انگار من هم نیستم 
خودرا شبیه آدمی ، گمراه میبینم وَ بس

وقتی کنارم نیستی ، گم میشوم در روح خود 
گمراه از راه دلم ، صد آه میبینم وَ بس

صد آه از دل خواسته ، صد غصهِ آراسته 
در بود و در نابودیم ، اکراه میبینم وَ بس

من برده ی بازاریم ، از چاه کنعان آمده
آه ای زلیخا باتو خود را شاه میبینم وَ بس

من باتو ام ، تو با منی ، در شام تارم روشنی
بانورچشمانت دلی، دلخواه میبینم وَ بس

احساس خوب ماهِ مهر ، معنای نابِ عاطفه
دست تو را در دست خود همراه میبینم وَ بس


‫‏امیرحسین مقدم‬ 
نیمه اسفند ۹۴

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 649

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

درخت ها ، ایستاده میمیرند ...
.
.
برمزارت زیستم ، آنسان که اِنسان زیستم 
بی تو آخر من کیم ؟ پس کو ؟ کجایم ، کیستم ؟

هرچه دارم آنِ تو ، جانم فدای جان تو 
بی تو پنداری غباری درخیالم ، نیستم

هرچه هست از هست تو ، مستی من از مست تو
باتو هستم ، ازتو مستم ، بی تو چونم ، چیستم ؟

قلب من تقدیم تو ، آیا درآن جامی شوی ؟
کوچکم ؟ کالم بگو ، یاکاملم ، کافیستم ؟

گرچه شد خاکستری از غم تمام آسمان
باتو اما روزوشب یک آسمان آبیستم

در وجودم جز وجود تو وجودی نیست ، نیست
جز تو ای آرامِ جان ، ازاین و آن خالیستم

چیست آن نقشی که در جانم قلم زن زد قلم
حاصل اندیشه هم محصول عشقم چیستم

باددیشب ریشه این پیرجنگل را شکست
مطمئنم تا به شوق دیدنت می ایستم
.
.
.

‫‏امیرحسین مقدم‬

قائمشهر / کافه سِوِن /۲۹بهمن۹۴



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 608

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

هدیه روز عشاق 

کنج لبهایت برای بوسه چیدن عالی است
طعم شیرین لبانت را چشیدن عالی است

لمس چال چانه ات با پشت ناخن گاه گاه 
نازکردن بعدازآن نازت کشیدن عالی است

زیرگوشم باز میپیچید صدای مست تو
بازتاب کوک آوایت شنیدن عالی است

از فرازچین و واچین دو تا بازوی تو 
نرم نرمک با نوک دندان گــَــزیدن عالی است

عطر گیسوی تو در جان و دلم پیچیده باز
دست در ابریشم مویت کشیدن عالی است

کُـنـج گرم ونرم آغوش تو هرشب تا سحر
گُـر گِـرفتن ، گپ زدن یا آرمیدن عالی است

نیمه شب باچشم خواب آلوده چشمان تورا
بسته درآغوش خود دزدانه دیدن عالی است

یاد بیدادی که چشمت دم به دم برباد داد
بعد عمری درغزل باز آفریدن عالی است


‫‏امیرحسین مقدم‬
۲۵. بهمن . ۹۴



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 656

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

کار خراب است ، کمی بیشتر 
بخت به خواب است ، کمی بیشتر

نقشه کشیدیم فراوان ولی 
نقش ِ برآب است ، کمی بیشتر

تشنه درآن حادثه حیران شدیم
آب سراب است ، کمی بیشتر

باد درآن بادیه پیچیده بود
باد حباب است ، کمی بیشتر

با نوک انگشت حبابم شکست
تنگ شراب است ، کمی بیشتر

تا ته دلدادگیم رفته ام
حد نصاب است ، کمی بیشتر

حد نصاب دل ازاینجا کجاست؟
چشم عقاب است ، کمی بیشتر

بیشتر از حادثه یک نگاه ؟
شعر ، جواب است ، کمی بیشتر

هرچه سرودیم فقط خاک خورد
کهنه کتاب است ، کمی بیشتر
.....
کهنه کتابی پُـرِ خط خوردِگی
خاطره دوره افسردگی

کهنه کتابی است پراز آرزو
گفتن هرآنچه نگفتم به او

کهنه کتابی پُــرِ تکرارها
یاد دل و یاد دلازارها

یاد تو و فاصله ات از دلم
صفر ، فقط صفر ، فقط حاصلم

یاد شب و آمدن صبح زود
یکسره این دیده که بیداربود

در تب و تاب چه شود ها شکست
باکه بگویم پس ازاین ، سرگذشت ؟

باکه بگویم که کسی نیست ، نیست
آنکه دراین دایره باقی است ، کیست ؟

این تن تنها ، تن بی های و هو
خسته شد از سردی این گفت و گو

گفت دلم ، دلهره آمد پدید
کهنه تر از دلهره های جدید

دلهره دل را چه دلاشوب کرد
هرچه که آمد به سرم خوب کرد

هرچه شده حاصل و محصول ماست
مضرب برخورد به دیوارهاست

حادثه در من به توان خطا
از سَـرِ سَـر ، تا ته این ماجرا

هرچه به سر آمده تکرار ماست
ماحصل چند قلم اشتباست ....

 

‫‏امیرحسین مقدم‬
۲۲ بهمن ۹۴



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 622

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

غزل ...

روزگاری میشد از چشمت خدایی تازه ساخت 
ماجرایت را شــــنید و ماجــــرایی تازه ساخت

میشد از برق نگاهت ، سوخت ، میشد درگرفت 
قصه ای دیرینه شد یا غصه هایی تازه ساخت

میشد از تقلیـــــد رقص گیــسوانت در نســــیم 
طرح گنــــدمـزار را ، طرحِ نمـــایی تازه ساخت

با حضورت میشد از احساس هم پیشی گرفت 
آخر این ماجــــــــــرا را ، ابتــدایی تازه ساخت

میشد از تکرار چشــــــــــمانت به آرامش رسید
یا به آرامی شکست و بَعد ، مایی تازه ساخت

میشد از هر آنچه هست و نیست یکسر درگذشت
یک غریبه آمد و دردآشـــــــــــنایی تازه ساخت

میشد از حتی شماهم ، چشم پوشی کرد و رفت
با خیالت میشد از اول ، شمــــایی تازه ساخت

روزگاری روزگارم هم رفیقـــــــــــی کهنه بود
روزگاری میشد ازچشمت ، خدایی تازه ساخت

 


‫‏امیرحسین مقدم‬
۲۱ بهمن ۹۴



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 834

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

غزل ...

من که دلتنگ توام بامن بمان ، دل دل نکن
تا دلم خالیست ، درجای دگر منزل نکن

مدتی بگذشته از روزی که مجنونت شدم
نام مارا در شمار مردم عاقل نکن

غرق چشمان توام ، آخربیا دستم بگیر
این تن بی طاقتم را دورازاین ساحل نکن

تا تو هستی، شعرِمن را میشود گاهی شنید
بی مروت ، این همه قول و غزل ، باطل نکن

گه مرا پس میزنی ، گه باز پیشم میکشی
این چنین مارا گرفتار خطای دل نکن

من که جرمم عاشقی بودست ، حکمم انتظار
پس روا برمن تو حکم مجرم قاتل نکن

با تمام آرزوهایم سراغت آمدم
آرزوهای مرا با اشک چشمم ، گِل نکن

عاقبت من را دو چشمان تو در آتش فکند
بیش ازاین دیگر عذاب از آسمان نازل نکن


‫‏امیرحسین مقدم‬
۲۱ بهمن ۹۴



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 650

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


دختر تُـرک ، نَــرو ، تَــرکِ منِ زار ، نکن 
تَــرکِ مجـنون دل آزرده و بیمار ، نکن

من که در بند نگاه تو گرفتار شدم 
قصد قربــانی این ، مُـرغ گرفتـار، نکن

یاد داری که به من ، وعــدهِ فردا دادی
وعـدهِ بوسهِ فردایِ خود انکار ، مکن

دل دیوانه عجب خاطره بازی شده است
اینـهمه خاطره را عرضـه به بازار ، نکن

ما که رسوای جهانیم ، کمی رُسواتَــر
بی جهت اینهمه انکار ، در این کار ، مکن


‫‏امیرحسین مقدم‬
11. آبان . 94



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 356

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

کاشکی میشد برای تو غزلسازی کنم 
دلبری از نوع ناب ناب شیرازی کنم

کاشکی هر روز هنگام طلوع آفتاب
لحظه بیداریم را با لبت بازی کنم

خیره در چشمان زیبای تو کاش
زیرلب باشعرهایم خوش آوازی کنم

چنگ گیسوهای تو ای کاش تا ، تارم شود
ادعای پنجه استاد "شهنازی" کنم

کاشکی تا لایق اسرار پنهانت شوم
افتخار همدلی دعوی همرازی کنم

میشد از تقلید چشمان خمارو مست تو
اندکی هم من برایت ناز و طنازی کنم

ازکنار شیخ سعدی تا جوار حافظم
جرعه جرعه می درون ساغراندازی کنم


‫‏امیرحسین مقدم‬
14 دی 1394



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 353

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 فروردين 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 


نازنینم ، اینقدر با جان ما ، بازی نکن
میکنی گر، دستکم از نوع شیرازی نکن

اینقدر ابرو نینداز و به رخ گیسو نکش 
اینهمه صورتگری ، رخساره پردازی نکن

یا بمان باما دمی یا دل بگیر از دست ما
این دل دیوانه را راضی به هر سازی نکن

تا به کی مارا اسیر قصه هایت میکنی ؟
اینقدر رندانه با ما نقش دل ، بازی نکن

این همه کار از دل ما میکشی ، آخر نکش
این چنین مارا تو وادار غزلسازی نکن

راز ما با چشم تو آوازه عالم شده
ادعای همزبانی ، طرح همرازی نکن

ناز تو عمری کشیدیم و دگر مهلت گذشت
عمر دیگر مردمان را ، صرف طنازی نکن


‫‏امیرحسین مقدم‬
29. آبان. 94



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار امیر حسین مقدم-30, | بازديد : 324

صفحه قبل 1 صفحه بعد